عاشق صادق را حیات در وصال است و موت در فراق

Fire Tablet

مقدمه

این داستان ، داستان واقعی است از زندگی مادری که فرزندان بسیاری داشت و همواره از غم فراق آنان سوخت و جز دعا در حق آنان کاری نتوانست انجام دهد و امروز در اثر یک حادثه برآن شد که خاطرات چندین ساله اش را به رقم در آورد شاید درسی و یادگاری برای اولاد این سرزمین باشد.

این داستان قسمتی از زندگانی جوانان عزیزی است که فقط خواستند عاشق باشند و با زیبایی زندگی کنند.

از دوست بسیار عزیزم خانم کیوان گئولا که انگیزه نوشتن را در من زنده کرد نهایت تشکر را دارم، و از حق آرزوی بهترین ها را برای خودشان و همسر عزیزشان و اولاد و احفادشان دارم.

 

الهی من بمیرم

امروز اتفاقی افتاد که مرا بر آن داشت که داستانی بنویسم از عشق و بندگی. داستانی از همبستگی و اتحاد، داستانی ناگفتنی از هجر و فراق، داستانی بنویسم از روزگاری که دلتنگ آغوش گرم یکدیگر بودیم اما محروم از دیدار هم. داستانی از درد مادر و فرزندانی که آرزوی نشستن کنار هم را داشتند و در حسرت گفتگو های ممتد با هم بودند اما اجازه نداشتند ،کنار هم باشند ، داستانی بنویسم از غم بی خبری و دلتنگی، داستانی بنویسم که حتی نوشتنش جرم است و نگارشش اتهام .

فاطمه جان همین چند روز پیش بود که من بی خبر از همه جا به محل کار تو آمدم تا احوالی از تو بگیرم. اما متوجه شدم تو چطورمورد اذیت و آزار قرار گرفتی، چطور به محل کارت ریخته اند؟ چطور به خانه ات آمده اند و چطور وسایل شخصی ات را زیر و رو کرده اند و بعضی از آنها را با خود برده اند و چطور از صبح تا شب بدون غذا و حتی یک لیوان آب از تو بازجویی کرده اند و با رکیک ترین و زشت ترین الفاظ از تو پذیرایی کرده اند.

آن روز در مسیر برگشت به خانه، لحظه به لحظه یاد روزی می افتادم که تو به ستاد خبری احضار شده بودی لحظه ای که تو با چشم بند رو به دیوار نشسته ای و دو مرد قوی هیکل پشت سر تو ایستاده اند و با داد و فریاد سوالاتی از تو می پرسند. و هر بار که کمی سکوت کنی با فحش و ناسزا و کوبیدن روی میز پشت سر تو قلبت را به شدت می لرزانند. لحظه ای را می دیدم که تو از تهدیدهای وحشتناک آنها می ترسیدی، اما این ها برای تو آنقدر ناراحت کننده تر از این نبود که ناچار بودی همه این سختی ها را به تنهایی بدوش بکشی چون هیچیک از اعضاء خانواده تو خبر از دوستان بهایی تو نداشتند و آن روز به تنهایی روانه ستاد خبری شده بودی. و از اینکه مادرت با شنیدن خبر گرفتاریت سکته کند به خود لرزیدی. و از اینکه پدر زحمت کشت که بتازگی از بیمارستان مرخص شده متوجه هجوم این حضرات به خانه ات شود به خود پیچیدی. از اینکه خواهران و برادران متعصبت متوجه مشکلات ایجاد شده شوند لرزیدی ، اما بیشتر از همه آن دفتر خاطراتت بود که هیچوقت اجازه ندادی هیچ احد و ناسی آن را به دست بگیرد و امروز افرادی که با تعصب و بغض به تو و تفکرات و نظرات تو نگاه می کنند یادداشت های روزانه تو را در دست گرفته اند و چه بسا با خواندن لحظات تلخ و شیرین زندگیت که قسمتی از آن هم با زندگی دوستانت آمیخته است مجددا احضارت کنند و بر علیه تو و دوستانت از آن بهره برداری نمایند.

فاطمه جان دختر عزیزم ، این چند روز هر بار که یکی از این حالات را تصور کرده ام بی اختیار می گویم: ” الهی من بمیرم” با این کلام خودم را تسکین می دهم. یک لحظه از خاطرم نمی روید . چطور به خود اجازه داده اند که با شماها چنین برخورد کنند؟ به چه حقی به خانه تو و بقیه دوستانت ریختند؟ الهی من نباشم که ببینم سکه های سارا جان را که با خون دل در طی سال های متمادی جمع کرده بود ببرند؟ چطور به خود اجازه دادند که وسایل کار مبینا را با خود ببرند ؟ به چه اتهامی ؟ به چه جرمی؟

فاطمه ی عزیزم هر وقت یادم به کلماتی می افتد که با دیدن عکس های بی روسری تو بر زبان آورده اند، قلبم پاره پاره می شود . چقدر ظلم و اعتساف؟ کار خلاف را آنان انجام می دهند و به دختران پاک و معصوم ، تهمت بی حجابی و بی عفتی می زنند. یادم به مصائب بیکران حضرت

بهاء الله افتاد که در اثر جهالت ونادانی این خلق کشیدند ولی در آثار خود هدف از ظهور شان را به صراحت می فرمایند :

” آمده ام که در این عالم پر الایش که بالکلیه از ظلم ظالمین و خیانت خائنین باب اسایش بر تمام وجود مسدود است بحول الله و قوته چنان عدل و صیانت و امانت و دیانتی در کل افاق جاری و ساری و ظاهر و باهر نمایم که اگر یکی از پرده نشینان خلف حجاب که پرتو جمالش افتاب را بذره در حساب نیارد و در شئون حسن و جمال بی عدل و مثال باشد بجمیع جواهرهای گرانبها و زینتهای خارج از تعداد اولی النهی مزین و بی سحاب از خلف حجاب بیرون آید و تنها ، بی رقیب و حسیب از مشرق ابداع تا مغرب اختراع سفر نماید و در هر دیاری دیار و در هر اقلیمی سیاح و سیار شود امانت و دیانت و عدل و انصاف و فقدان خیانت و دنائت و ظلم و اعتساف بدرجه ای رسد که نه یک دست تعدی و طمع بذیل ثروت او دراز شود و نه یک نظر خیانت و شقا و شهوت و هوی بجمال عصمت او باز گردد تا بعد از سیر جمیع دیار با قلب بی غبار و وجه پر استشبار به محل و موطن خود راجع شود. بعد فرمودند بحول الله عالم را بهمین نوع خواهم نمود و این باب اعظم را بر وجه کل امم خواهم گشود.”

فاطمه جان این چند روز مدام از حق خواستم به شما کمک کند تا احقاق حق کنید. میدانم برای شما بسیار سخت است ما بهاییان در این دوران 170 ساله آبدیده شده ایم هر روز اتفاقی جدید رخ داده، هرشب واقعه ای نو پدید آمده که درس های جدیدی به ما داده است ،اما شما چون خصومت دیرینه این حضرات را نمی شناسید ، نگران می شوید ، مضطرب می گردید، تهدیدهای خشم آلود آنان را تماما باور می کنید، و حق هم دارید. اما برای ما دیدن غصه عزیزانمان ، شنیدن کابوس های شبانه فرزندانمان رنج آور است . اما دخترم شاید باورش سخت باشد که هر بار که می خواهم به سختی ها فکر کنم بیان مبارک قران کریم را بخاطر می آورم که می فرماید:

فاطمه جان امروز اتفاقی افتاد که درس بزرگی برای من بود چند روز بود که بهرام در خودش فرو رفته بود زیاد حرف نمی زد یکبار هم گفت اگر یه زمانی خانه نیامدم سویچ یدک توی کشوه خودمه اونو بردار و ماشین را بیار بزار توی پاکینگ، بعد هم برای چندمین بار قسمم داد که اگر روزی گرفتار شدم به هیچ وجه وثیقه برای آزادی من نیاوری. باید این حضرات متوجه باشند که اگر کسی وجهی در دست نداشته باشد بدون وثیقه او را آزاد کنند، خلاصه منم گفتم ببینیم حق چه مصلحت بداند. تا اینکه امروز صبح گفت شاید آخر وقت یه سری برم دادسرا، بعدم خداحافظی کرد و رفت. قبلا هیچ وقت به من نمی گفت می خواهم بروم دادسرا چون هر دفعه التماسش می کردم تند نری اذیتت می کنن مشکلی برات پیش می یارن برای همین هم معمولا بدون اطلاع من نمی رفت ، اما این دفعه کلی وصیت نصیحت کرد و بعد هم گفت شاید اگه وقت کردم برم . ظهر به وقت هر روز نیامد نگرانش شدم تماس گرفتم جواب نداد. چند دقیقه دیگه زنگ زدم مجددا پاسخی نشنیدم. هر ده دقیقه تماس می گرفتم . یادم به حرفهای صبحش افتاد، و بلافاصله به حرفهایی که دو ماه پیش به قاضی گفته بود، وای خدای من وقتی برام تعریف می کرد تنم می لرزید اما خدایش چقدر قشنگ به نکات تاریخی اشاره کرده بود ، به قاضی گفته بود چرچیل را می شناسید او هم گفته بود بله. بهرامم میگه چرچیل میگه اگه از تاریخ درس نگیریم محکوم به تکرار آن هستیم و شما امروز از تاریخ درس نگرفته اید. او هم میگه چطور مگه: بهرام هم میگه به تاریخ ادیان یه نگاهی بندازید هر پیامبری که آمد پیروانش را اذیت کردند شکنجه دادند کشتند اما بعد از چند قرن ندای الهی آن پیامبر همه دنیا را گرفت ، چقدر مسیحیان و مسلمانان را آزار دادند آخر چه شد؟ جز اینکه تعالیم حضرت مسیح و محمد دنیا را گرفت و امروز میلیاردها مسیحی و مسلمان در سراسر دنیا زندگی می کنند، و حالا شما از این تاریخ درس نمی گیرید و ناچارید شاهد تکرار آن باشید شما چه فکری می کنید؟ یک نفر را می گیرید بعد از اینکه حسابی آوازه اش بلند شد محکومش می کنید و به زندان می اندازید خب بعد چی؟ جز این است که از زندان جور و ظلم بیرون می آید و با ایمان تر و راسخ تر به خدمات خود ادامه می دهد؟ و مردم بیشتر از پیش او را دوست خواهند داشت؟ بازپرس حقیقتا با سعه صدر به حرفهای بهرام گوش می دهد. حتما امروز هم برنامه ای داشته که انقدر طول کشیده اگه تا ساعت 3 نیاید حتما به بهروز خبر میدهم. در این افکار بودم که تلفنم زنگ خورد بله خودش بود گفت تا نیم ساعت دیگه میام.

فاطمه جان باورت می شود این بار بهرام بخاطر من و دوستان بهایم به دادسرا نرفته باشد؟ این بار برای دادخواهی از تو و عزیزانی که فرزندان این آب و خاکند رفته بود و چنان با قدرت سخن گفته که جز عنایت حق چیز دیگری نمی تواند باشد. آن لحظه جز شکر و سپاس از الطاف الهی چیزی به ذهنم خطور نمی کرد قلب های ما به وحدت رسیده خطوط جداکننده از میان برداشته شده مسلمان و بهایی هر دو در معرض امتحانند اصلا بهایی و مسلمانی وجود ندارد همه یکی هستیم همگی عاشق جمال الهی هستیم همه بخاطر حب او خلق شدیم و امروز به عشق رسیدن به وحدت و حقیقت درد می کشیم و رنج می بریم و مسروریم . همه ما به تاریخی متصلیم که پایه های آن بر ستون بلایا استوار شده است ، هویت تاریخی ما یکیست.

فاطمه عزیزم وقتی بهرام به خانه آمد و از او پرسیدم خیلی دیر کردی ؟چه خبر خیلی نگرانت شدم ؟ لبخندی زد و گفت برایت نمی گویم ، میدونم بعد اعتراض می کنی که چرا این حرفها را زدی؟ بغلش کردم و بوسیدمش گفتم خیلی منتظرت بودم ، دلم شور میزد ، چند روزه در فکر بودی میدونم باز رفتی درد دل کنی. بیشتر از این منتظرم نزار بگو چی شد چکار کردی؟

وحدت تو و من

بهرام دو ساعتی می نشیند تا تمام مراجعین یکی یکی کارشان تمام شود و بروند آخر وقت اداری بوده که بهرام وارد اتاق بازپرس می شود و می گوید جناب معصومی دو ماهی است از دست ما راحت بودید عذر خواهی می کنم که مجددا مزاحم اوقاتتان شدم ، دو ساعتی هم هست که منتظر ماندم که همه مراجعینتان بروند و تنها باشید، ولی حقیقتا دلم برای شما و درد دل کردن با شما تنگ شده. او هم میگه منم همین طور صراحت لهجه شما برایم جالب است. بهرام میگه این بار برای پیگیری پرونده و دادن وسایلی که از ما برده اند نیامده ام بلکه برای گفتن یه سری حقایقی که در دل دارم و آزارم می دهد آمده ام. او هم میگه بفرمایید: بهرام میگه دلم می خواد شما خودتون رو جای ما بزارید اگه زنتان را یا دخترتان را ببرند و رکیک ترین الفاظ و کلمات را نثارشون کنند چه می کنید؟ ناراحت نمی شید؟

اگه به اسم به خطر افتادن اسلام و قرآن اعضاء خانواده ات را ببرند و از اونا بخوان که شاکی خصوصی دوستاشون بشن چه حالی به شما دست می ده؟ اگه فقط با یک امضاء شما، عده ای جوان را بیارن و اونا رو تهدید کنند که اگه با دوستان بهایی تون رفت و آمد کنید تمام اعضاء خانواده تون را میاریم اینجا و از کار اخراجشون می کنیم ووو چه حالی به شما دست خواهد داد؟ خودتون را جای ما بزارید.

قاضی میگه: بنظر می رسه خیلی از دست من ناراحتی. بهرام هم میگه نه اینطور نیست من از شما دلخور نیستم چون میدونم شما کاری از دستت بر نمی یاد ، وقتی این حضرات می تونن بعد از تشکیل دادگاه از قاضی بخوان که حکم نهایی را بین 3 تا 5 سال تعیین کنه دیگه چه توقعی میشه از قضات این مملکت داشت ؟ اما آقای معصومی اگر امروز من اینجا اومدم برای اینه که بگم آیا میدونید یک امضاء شما برای جلب یا احضار یک فرد چه عواقبی در پی خواهد داشت؟

فقط یک امضاء شما سبب میشه یک فرد در جایگاهی قرار بگیره که رکیک ترین الفاظ و زشت ترین تهمت ها را بشنوه و حتی در آن لحظات جرات نکنه از خودش دفاع کنه.

یک امضا شما باعث میشه یک فرد زیر فشارهای موجود تشنج کنه و کسی حاضر نباشه آبی دست او بده و صراحتا به او بگن که کاش می مردی و از شرت نجات پیدا می کردیم.

فقط یک امضاء سبب میشه دختران جوانی رو به دیوار و پشت به مردانی قوی هیکل بنشینند و چنان اضطراب وجودشون را بگیره که تا هفته ها بعد کابوس شبانه دست از سرشون بر نداره.

فقط یک امضاء شما باعث میشه خانواده ای مسلمان از هم بپاشه.

یک امضاء سبب میشه سکه های طلای دختر جوانی که ذره ذره در طی سالها پس انداز کرده بعد از تفتیش منزل توقیف بشه.

یک امضاء شما باعث میشه وسایل کار یک جوان در این بحران اقتصادی از محل کارش غصب بشه.

و فقط یک امضاء شما باعث میشه عکس های خانوادگی کسانی که خانواده های مومن و معتقدی هستند به دست کسانی بیفته و با دیدن آنها به خود اجازه بدهند که هر تهمت و افترایی را به آنها و خانواده هایشان نسبت بدهند . من امروز آمده ام بگویم از این به بعد هر وقت خواستید برگه احضاریه یا باز داشت فردی را امضاء کنید به عواقبی که این امضاء در پی خواهد داشت هم فکر کنید. و یا اگر چاره ای نداشتید بعد از آن او را بخواهید و از او پرس و جو کنید تا ببینید چه اتفاقاتی در آن اتاق های باز جویی و تفیش منزل ها رخ می دهد.

فاطمه جان آقای معصومی در تمام این مدت با سعه صدر به حرف های بهرام گوش می دهد و بعد می گوید من قبلا هم خدمتتان عرض کرده ام که من کارگری بودم و در اثر تلاش و همت به چنین جایگاهی رسیده ام آرزویم هم این است که همواره حق و حقیقت آشکار شود. شما هم به من حق بدهید از یک طرف این دوستان اطلاعات می آیند و حر ف هایی در مورد شما می زنند و بعد از آن شما می آیید و چیزهایی می گویید که همه آنها را رد می کند. شما هم خودت را جای من بگذار اگر در منصب من بودی چه می کردی؟

بهرام میگه من به حق شما می دهم شما خیلی جایگاه خطرناکی دارید. من که هیچوقت دلم نمی خواست در منصب شما باشم چون پایه های این عالم بر دو ستون بنا شده مجازات و مکافات . هر حکمی که یک قاضی می دهد باید در عوالم الهی جوابگو باشد .قانون گذاران و مجریان آن باید از عواقب روحانی تصمیمات خود آگاه باشند.

تاریخ همواره به ما درس می دهد ، یادتان هست حدود 20 سال پیش مسیحیان صربستان به بسنی حرزه گوبین حمله کردند و دوازده هزار نفر از مسلمانان آن منطقه را بدون هیچ احساس گناه و ترسی قتل عام کردند؟ خبر دارید که حالا بعد از 20 سال محاکم بین المللی آنها را از مخفی گاهایشان بیرون کشیده و یکی یکی آنها را محاکمه می کند؟ در ایران هم قطعا این اتفاق خواهد افتاد بزودی جایگاه مدعی و متهم عوض خواهد شد.

آقای معصمومی با دقت به حرف های بهرام گوش می دهد و می گوید: من خوشحال خواهم شد اگر در ردیف متهمان قرار گرفتم و گناهی مرتکب شده بودم به سزای اعمالم برسم.

بهرام هم عذرخواهی می کند که درد دل هایش را با صراحت تمام گفته. او هم می گوید : اتفاقا دلیلی که من از شما خوشم می آید این است که راحت حرفتان را می زنید .

بهرام می گوید این آخرین حرفی است که می خواهم خدمتتان عرض کنم بعد از آن مرخص می شوم و ممنونم که به حرفهایم گوش می دهید 40 سال است سنگ خورده ایم، متهم شده ایم، ناسزا شنیده ایم حبس و زجر و شکنجه دیده ایم و همه را بخاطر تعالیمی که به ما یاد داده است که زهر دادند شهد دهید جفا کردند وفا کنید ، تحمل کرده ایم، اما طاقت دیدن رنج و عذاب دوستان مسلمانمان را نداریم.

طاقت نداریم بشنویم کودکانی که با شوق و شور هفته ای یک بار به خانه ما می آمدند هر روز این سوال تکراری را از خانواده خود بپرسند که کی خاله از سفر برمی گردد ؟ دلم برایش خیلی تنگ شده.

طاقت نداریم ببینیم دوستان مسلمان ما از ترس تهدیدهای مکرر اداره اطلاعات با دیدن ما اشک بریزند و ما را بفشارند و با وحشت بگویند نمیدانی چقدر دلمان برای دیدنتان تنگ شده و پشت سر هم عذرخواهی کنند که ببخشید که تلفنتان را جواب ندادیم.

طاقت نداریم بینیم دوستانمان از فشار اینکه چطور شاکی خصوصی دوستشان نشوند ، به چه زحماتی افتاده اند.

و نهایتا طاقت نداریم ببینیم هموطنان شریف ما آزاد نیستند که خودشان برای خود دوست انتخاب کنند و اختیار زندگی شخصی خود را هم ندارند.

فاطمه جان دختر عزیزتر از جانم . نمیدونی با شنیدن این سخنان چه وجد و سروری در قلبم احساس کردم، بنظرم می رسید این ایام تکرار شدنی نیست این خاطرات تا ابد باقی و برقراراست. چرا که واقعیتی از زندگی ما و شماست. امروز با این امتحاناتی که برای ما بهاییان و هموطنان عزیزمان در ایران می افتد ما به وحدت رسیده ایم، چون درد تو درد من است . کابوس شما کابوس ما. و آزادی تو آزادی من. امروز زندگی و حیات تو و من به هم گره خورده است.

Iranian TABOO

غم اسارت

داستان ما از روزی شروع شد که به اینجا آمدیم و دخترم لوا با دو نفر دوست شده بود و یک بار آنها را به خانه مان دعوت کرد. دخترم از اینکه در این مدت کوتاه با چنین افرادی آشنا شده خیلی خوشحال بود ، از مهتاب و ساغر خیلی تعریف می کرد و مرتب می گفت مامان جان نمی دونی اینا چقدر عزیزن همیشه ارزو داشتم با افرادی مثل اینا دوست بشم. آنروز که آنها به منزل ما آمدن من هم کنارشان نشستم صفای قلب آنها را می شد وقت دعا خوندن دید. بعد از آن روز آنها بیشتر خانه ما آمدند. از مسائل مختلف زندگی و ازدواج و عالم بعد و موفقیت و خیلی چیزای دیگه حرف می زدیم تا اینکه این جمع چهار نفره بزرگتر شد دوستان لوا از اعضاء خانواده خود و دوستانشان دعوت می کردند که با آنها به جمع بیایند هر بار یک نفر اضافه می شد تا اینکه جمع ما به هفت نفر ارتقاء یافت. با وجد و سرور تصنیف می خواندیم و گاهی همگی بلند می شدیم دستان هم را می گرفتیم و سرود می خواندیم . دست می زدیم و شوق خود را با رقصیدن نشان می دادیم . لوا که مدتها بود سازدهنی می زد در این جمع به ما سازدهنی یاد می داد همه تلاش می کردند بتونن صدای سازشون را در بیارن مخصوصا وقتی می دیدن که چطور او با حس و حال ساز می زند و همه را به وجد می آورد.

یکی از این روزا وقتی همسر مریم متوجه شد که با خانواده ای بهایی رفت و آمد می کنه بی نهایت خشمگین شد. دعوای سختی بین زن و شوهر در گرفته بود که در طی سالها هم هنوز رفع نشده است. همسر مریم از اینکه زنش به او نگفته که دوستانی که انقدر تعریفشان می کند بهایی هستند خیلی عصبانی شده بود و او را به بی فکری متهم کرده بود که تو می خواهی زندگی مان را به هم بزنی؟ تو مگر نمی دانی ارتباط با این افراد چه مشکلاتی در پی خواهد داشت؟ اگر اتفاقی بیفته آبروی خانوادگی ما میره زندگیمان نابود میشه . خلاصه بعد ها فهمیدیم این مریم عزیز چقدر عذاب کشیده بود، شبی که از پیش ما رفته بود در اثر بحث های عمیقی که صورت می گرفت چنان حس خوبی داشته که به محمد شوهرش در مورد جمع و دعا هایی که می خوانیم و تفکر بعد از دعا صحبت می کند بلافاصله محمد می پرسه نکنه اینها بهایین؟ و وقتی مریم میگه آره دیگه او فرصت توضیح بیشتر نمیده و از اینکه چند ماهه این مسئله را مخفی کرده بی نهایت عصبانی می شه و تهدیدش می کنه که دیگه حق نداری پا تو خونه اینا بزاری و حتی اونا رو ببینی. مریم تا صبح اشک می ریزد و گریه می کنه اما همسرش کینه ای از او به دل می گیرد که پاک شدنی نبوده. از آن روز شکی تمام وجودش را گرفته بطوری که مریم خونه نشین شده .

بارها تصمیم گرفتم به محل کارش برم و با محمد حرف بزنم چند بار وقتی مریم را می رسوند اونو دیده بودم مرد با شخصیت و آرامی بنظر می رسید مطمئن بودم جوان خوبی است اما تحت تاثیر تبلیغات غلطی قرار گرفته که در مورد ما می شود، چند سال بعد دقیقا اتفاقی مشابه این و حتی شدیدتر برایم رخ داد که تجربه مریم و محمد، باعث شد همان روز با همسر دوستم صحبت کنم و از او بخواهم که برام از نگرانی هاش بگوید و او هم از عمویش گفت که چطور بعد از انقلاب در اثر یک واقعه ای تمام داراییش را از دست داده است و امروز او می ترسد که نکند ارتباط با ما بهایی ها تمام زحمات چندین ساله اش را به هدر ببرد، او برایم تعریف کرد که ما دو سال است ازدواج کرده ایم و برای تاسیس این مهد کودک ناچار شده ایم خانه مان را بفروشیم. آن روز یک ساعتی ما با هم حرف زدیم و من تازه متوجه شدم هموطنان عزیز ما چه محدودیت های ذهنی و اجتماعی دارند. مدام از من عذرخواهی می کرد که شما باورتان نمی شود ما چقدر برای شما احترام قائلیم اما نمیدانیم چکار می شود کرد؟ آن روز یادمه حقایقی را برایش گفتم که هر جایی بیان نمی کردم بهش گفتم شما نمی دانید ما چقدر حفظ و امنیت شما برایمان مهم است باورتان می شود من در گرمای شدید از تاکسی تلفنی استفاده نمی کنم پیاده مسافت زیادی را طی می کنم تا با وسایل عبوری به محل کارم بیایم؟ و هیچگاه موبایلم را با خودم نمی آورم که مشکلی برای شما ایجاد نشود من به شما حق می دهم نگران باشید اما اگر همه ما اصولی را رغایت کنیم و قانون مند باشیم دلیلی برای اضطراب و نگرانی نیست اما با این حال هر جور شما بفرمایید من عمل می کنم اگر صلاح می دانید من دیگر اینجا نیایم مطمئن باشید هرگز بعد از این مرا اینجا نخواهید دید. بعد از گفتگوی صمیمانه ما همه چیز تغییر کرد من و بهرام را به خانه شان دعوت کردند و از مشکلات و مسائلی که در طی تاسیس این مهد کودک برایشان پیش آمده بود گفتند ارتباط ما بعد آن روز صمیمانه تر و نزدیک تر شد ، اما چند ماه بعد با مشورت با بهرام تصمیم گرفتم از آنجا بروم چون اسمم به عنوان مشاور مهد پخش شده بود و در شرایط خاصی که من داشتم مشکلاتی برای دوستم که مدیر آن مهد بود ایجاد می کرد، بنابراین قبل از اینکه مشکلی برایشان ایجاد شود علی رغم تمام علاقه ای که به کار در کنار آنها داشتم آنجا را ترک کردم. اما آن روزها زمانی که محمد چنین برخوردی کرد تحت تاثیر صحبت های مهتاب خواهر مریم قرار گرفتم که گفت: زندگی خواهرم در خطر است محمد می ترسه الان هر حرفی او را جری تر می کنه. آن روز من قبول کردم اما هر چه زمان می گذشت آنطور که دورادور می شنیدم اوضاع بهتر نشد. دو سال بعد وقتی اتفاقی او را دیدم همدیگر را بغل کردیم او فقط اشک می ریخت دلتنگ بود غمی وجودش را گرفته بود غمی که در دل بسیاری از زنان جامعه ماست غم اسارت، غم بی کسی، غم خفقان، غم تعصب کورکورانه و غم عدم تساوی بین زن و مرد .

oneness

حس نماز

چند هفته از بچه ها بی خبر بودم غمی وجود همه ما را در برگرفته بود، مریم از همه ما رئوف تر و مشتاق تر بود اما امروز مثل مرغی در قفس اسیر تعصبات و خرافات و ترس شده بود. بعد از سه هفته بچه ها خبر دادند که امروز می توانند بیایند من که انگار بچه هایم از سفر دوری می آیند دقیقه شماری میکردم که برسند.

آن روز سهیلا جای مریم را گرفت اولین باری بود که او را می دیدم بعد از خواندن مناجات و دعای دسته جمعی که همراه با موسیقی بود و همه با هم خواندیم او قادر نبود جلو اشک هایش را بگیرد. سکوتی جمع را دربر گرفت بعد سهیلا از اینکه احساساتی شده و جمع را تحت تاثیر عواطف خود قرار داده عذرخواهی کرد و گفت من از 5 سالگی کنار مادرم می ایستادم و نماز می خواندم اما 9 ماه است نماز نخوانده ام در این چند ماه اخیر به هر دری زده ام که به حالت عادی برگردم نتوانستم. مثل کسی شده ام که گمشده ای دارد و تا پیدایش نکند آرام نخواهد گرفت. امشب با خواندن این دعا به صورت دسته جمعی حال غریبی پیدا کردم احساس کردم قلبم از جای خود تکان خورد تا حالا چنین حسی را تجربه نکرده بودم.

سهیلا خیلی حرف برای گفتن داشت بنابراین از او خواستیم موضوع جلسه آن شب را او تعیین کند. او هم گفت در مورد نماز حرف بزنیم. من خیلی می ترسم مادرم مدام به من می گوید از عذاب آخرت بترس. خیلی دلم می خواهد مثل قبل نماز بخوانم اما نمی توانم.

مهتاب که خیلی کم سخن می گفت اما سخنانش حکایت از عمق تفکراتش داشت گفت: بنظر شما، ما به نماز نیاز داریم یا خداوند؟

با این سوال چالشی در ذهن همه ایجاد شد. یکی دو نفر گفتند مسلم است او نیازی به نماز ما ندارد ما نیاز داریم. گفت: خب چرا انقدر ناراحتیم از چه می ترسیم؟ حتما دورانی که نماز نخوانده ایم به این نماز نیازی نداشته ایم . اینطور نیست؟ سهیلا گفت: آخر عذاب وجدان رهایم نمی کند. احساس گناه می کنم . یک لحظه از فکر اینکه چرا به این حال درآمدم بیرون نمی روم. این ها را چکار کنم؟

لوا گفت : حضرت مسیح یک بیان جالبی دارد . می فرماید: شراب نو را در مشک کهنه نمی ریزند. بنظر شما یعنی چه؟ اگر بریزند چه می شود؟ مجددا هر کسی نظری داد. یکی گفت شاید چون مشک کهنه تحمل شراب نو را ندارد. چقدر حضور در کنار جوانان لذت بخش بود و چقدر آنها نیاز به بحث و گفتگو داشتند . در آن لحظه یادم به داستانی از پائولو کوئلو افتاد. از کتاب “پدران پسران نوه ها: اسم داستان اگر اشتباه نکنم “قانون و میوه: است به بچه ها گفتم : یک داستانی خوانده ام که خیلی به درک مطلب فعلی ما کمک می کند. پائولو میگه در شهری میوه کمیاب بود خداوند پیامبری را از جانب خود برای هدایت و راهنمایی ان مردم فرستاد و در آن تعالیم و احکام عنوان کرده بود که هر روز هر کس فقط یک میوه بخورد و هسته آن را هم حتما بکارد. این پیامبر تعالیمش انتشار یافت و مردم زیادی به حکم او عمل کردند تا اینکه سراسر آن شهر پر شد از درختان میوه ای که توسط مردم شهر کاشته شده بود، اما بعد از سالیان سال هنوز مردم از حکم او که فقط روزی یک میوه بخورید اطاعت می کردند و جرات نداشتند از میوه های بسیاری که می رسید بخورند وبه شهرهای مجاور بدهند . تا اینکه خداوند پیامبر جدیدی با احکام جدید فرستاد و با این تعلیم جدید به آنها اجازه می داد هر چقدر می خواهند بخورند و به همسایگان خود هم ببخشند . این احکام نو جوانان زیادی را برانگیخت که زندگی خود را بر طبق آیین جدید بنا کنند اما بزرگان قوم مانع شدند و اجرای احکام جدید را بدعت و نسخ تعالیم قبل دانستند، بنابراین پیامبر جدید را کشتند و کسانی هم که به طرفداری از او برخاسته بودند را آزار و اذیت کردند. درحالی که آنان فراموش کرده بودند که جهان در حال دگرگونی و تغییر است و به هیچ وجه کسی یا کسانی قادر نخواهند بود جلو تغییرات را بگیرند.

بعد از شنیدن این داستان مبینا گفت ما مثل جوانان این داستانیم اما خیلی می ترسیم باورتون میشه من حتی جرات ندارم چیزایی را که ساعتها بهش فکر می کنم را برای مادرم تعریف کنم چون هنوز حرفم شروع نشده میگه بسه کفر نگو . بعدشم انقدر از آتش جهنم حرف می زنه که از ترس زبانم بند میاد که بقیه حرفمو بزنم. اما شاید باور نکنید که هر بار که می خوام نماز بخونم چنان افکار مختلف بر سرم هجوم میارن که از نماز خوندن منصرف می شم.

سهیلا گفت ما هم به خیلی چیزا فکر می کنیم بگو فکرات چیه از ما نترس. همه ما اینطور که پیداست قراره توی آتیش جهنم بسوزیم. مبینا گفت: منم هر بار که چادر سر می کنم که نماز بخونم به خودم میگم این خدایی که تو را آفریده به تمام اعمال و رفتار تو آگاست چرا باید جلو او هم حجاب داشته باشی؟ مگه او هم با دیدن تو تحریک میشه؟

بعدم که می ایستم به نماز، میگم چرا باید جلو خدایی که خالق زمین و آسمانهاست کج و راست بشم و مدام بگم تو بزرکی تو بزرگی . مگه خودش نمی دونه که بزرگه لازمه که من بگم؟ منم همین افکار باعث شده مدتیه نماز نخونم گاهی اوقات بخاطر اینکه مامانم ناراحت نشه تظاهر به خوندن نماز می کنم اما حقیقتش اینه که ماههاست که دیگه نمازی نخوندم.

بحث داغی در گرفته بود از بچه ها خواستم که اجازه بدن یه چای و شیرینی بخوریم تا کمی جون بگیریم بعد به بحث مون ادامه بدیم.

بعد از پذیرایی سهیلا گفت : خاله جان شما که از ما بزرگترید و سرد و گرم این عالم را چشیده اید نظرتون چیه؟ اصلا می تونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم؟ شما خودتون نماز می خونید؟ لبخندی به او زدم و گفتم خوندن نماز یه چیز خیلی شخصیه مثل امور شخصی دیگه، مثل نظافت، مثل خوردن غذای سالم، هیچکس مسئول دیگری نیست شما نمی تونید دیگران را مجبور کنید که مسواک بزنن یا ورزش کنن و میوه و سبزی بخورن. ما به روح انسانیم. حقیقت وجود انسان فقط این جسم خاکی نیست یک روحی هم داره که از عوالم بیکران الهی به این جسم تعلق پیدا کرده است همانطور که جسم ما نیاز به مراقبت و تغذیه داره و ناچاریم غذا بخوریم و ورزش کنیم و نظافت ورعایت کنیم تا این جسم محفوظ و مصون بمونه این روح هم نیاز به تغذیه و مراقبت و محافظت داره ، یکی از اموری که او را حفظ و صیانت می کنه تا همواره در مسیر صحیح باقی بمونه ، همین نماز و نیایشه. نماز روزانه باعث میشه ما همواره با معشوق حقیقی خود در ارتباط باشیم و هر لحظه با او گفتگو کنیم، چطور ممکنه انسان یک کسی را از صمیم قلب دوست داشته باشه ولی با او گفتگو نکنه و از منویات قلبی خود با او سخن نگه؟ چطور ممکن است شما عاشق باشید ولی دم از عشقتان نزنید؟ چطور ممکن است عاشق باشید ولی برای رسیدن به محضر یار لحظه شماری نکنید؟ صلات و نماز گفتگوی عاشقانه با معشوق حقیقی است . ما از عوالم الهی به این عالم آمده ایم ما بنوعی در این عالم ادنی غریبیم کسی جز حق قادر به درک ما نیست ، بنابراین نماز ما باید بیان عشق عمیقی باشد که از آن فراق و جدایی حکایت می کند. باید این نماز با وجد و سرور و در عین حال با اشک و سوز همراه باشد. با التجاء و التماس گفته بشه که ای محبوب من نماز من رو آتشی قرار بده که موانع بین من و تو را بسوزاند و نوری قرار بده که منو به وصال تو برساند . من اراده ای جز اراده تو ندارم و آرزویی جز خواسته های تو نخواهم. ای خدای من نگاه به آرزوها و اعمال من نکن بلکه به اراده خودت که آسمانها و زمینرا احاطه کرده است را نظر نما….

بنظر شما اگر نماز ما با عشق و شوق و وجد و جذب توام نباشه اثری داره؟

یکی از بچه ها گفت: یعنی کسی هست که اینطوری نماز بخونه ؟ بعد از چند لحظه سکوت مهتاب گفت : من چند بار چنین نمازی را تجربه کرده ام، آن هم بالای پشت بام خانه مان نیمه شب وقتی همه خوابند. لوا که مهتاب را ماهها بود می شناخت متوجه شد که مهتاب چه می گوید. اما سهیلا گفت : چطور ممکن است ؟ چه نمازی می خوانی که در آن این حرفها زده شده باشد؟ این چیزی که خاله میگه خیلی متعالیه، ما که تا حالا از ترس نماز خوندیم که بهمون گیر ندن و برچسب کافر بهمون نزنن.

مهتاب گفت: من این نماز را از ترنم دوستم یاد گرفتم دو سال پیش وقتی مثل شما ناراحت و غمگین بودم با او درد دل کردم و او گفت من نمازی بلدم که خیلی حس و حال خوبی به من میدهد اگه دوست داشته باشی برایت می خوانم منم که کنجکاو شده بودم زنگ تفریح ازش خواستم برام بخونه وقتی ترنم با حس عمیق تکه هایی از نماز را برایم خواند و همان لحظه چشمانش پر از اشک شد فهمیدم این نماز مجذوبش کرده و بقول خودش هر بار که آن را می خواند خودش را به حق نزدیک تر حس می کند و بعد از نماز آرامش پیدا می کند. من سال آخر دبیرستان این نماز را از ترنم یاد گرفتم هر بار که آن را می خواندم احساس می کردم چقدر با این نماز می توانم خودم را بهتر بشناسم و حقیقت وجود خودم را درک کنم. بتدریج یاد گرفتم که در تنهایی و خلوت بهتر حس نزدیکی می کنم و تمرکز بیشتری دارم برای همین هم مدتی است آخر شب بالای پشت بام می روم اول به آسمان و ستارگان نگاه می کنم و در افکار خودم غوطه ور می شوم بعد که احساس نیاز کردم نمازم را می خوانم. هر بار که به این قسمت نماز می رسم که معنیش این است که ای خدای من ای خدای من به آرزوها و اعمال من نگاه نکن بلکه به آنچه اراده خودت است که عالم را احاطه کرده بی اختیار یادم به خواسته های جور و اجور خودم می افتم که شاید بسیاری از آنها به مصلحت من نباشد. بعد از نمازم کمی فکر می کنم که چطور می تونم عاشقی صادق باشم؟

سکوتی همه جمع را فرا گرفته بود.

ساغر سکوت را شکست و گفت : تو را خدا یکی ما رو از گیجی در بیاره آخه این چه نمازیه که ما تا حالا نشنیدیم؟

سهیلا هم گفت راستی چادر هم سر می کنی؟ مهتاب خندید و گفت : نه

زمان به سرعت می گذشت منم رو به بچه ها کردم و گفتم بچه ها دیگه فکر کنم برای امشب کافی باشه می ترسم خانواده هاتون نگرانتون بشن و دیگه اجازه ندن اینجا بیاین. ادامه بحث را بزاریم برای دفعه بعد. خیلی چیزا هست که باید در طول زندگی مون یاد بگیریم، یکی از اونا هم کسب حالت دعا و مناجاته. بدون حس و حال روحانی، نماز و دعا اثری نخواهد داشت. هر بار که نماز می خونیم باید یه پله بالاتر رفته باشیم مگر نه اینکه حضرت رسول اکرم می فرمایند :” الصلاه معراج المومن به یصعد الی السماء” یعنی : دعا و نماز نردبان مومن است که بوسیله آن به آسمان بالا می رود.

This entry was posted in children, Farah Persian stories, Farsi, history, human rights, Questions, Stories and tagged , , , , , , , , , , , . Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Your email address will not be published.