Stories for Humanity and Human Rights

stories, songs and Words to teach spiritual character

stories, songs and Words to teach spiritual character

There is nothing like a story to capture every corner of human imagination. When we hear a story, we are not just listening, we take our place on the stage and become one of the characters and experience the whole action as if we were there. This experience which captivates our mind and heart like all other experiences in life lodges itself in the depth of our psyche and begins to tech us new ways of understanding reality and expanding our vision of humanity.

I just received an e-mail about a special site, in Persian that has edifying and educating stories from the Baha’i and Muslim period of human history. The stories enrich our heart and expand our imagination of what it means to be human and express our humanity. The site is designed to invite the visitor to think and explore این سایت فضائی است برای تفکر و تامل. تفکری فارغ از هیاهوهای روزانه جامعه و به دور از روزمرّگی های تمام نشدنی! دعوتی است برای گفتگو و مشارکت و اظهار نظر.

Following is one example that is worth many hours of contemplation and exploration of human capacity for nobility, love, trust, faith, growth, sanctity, leadership, humanity, deceit, ignorance, greed, justice in this world as well as next, fear and love of God, forgiveness of self, power of love and example in uplifting and revolutionizing human civilization.It is also an opportunity to witness how the crisis created by one ignorant and malicious soul can be an opportunity for victory of a radiant and noble soul.

There is nothing like a story for teaching children about spiritual character and morals.

The example of these stories make manifest the source of nobility of the character of the Baha’is of Iran in the face of the ignorance expressed in cruel oppression by the government of Islamic Republic Regime towards its Baha’i citizens.

Hope you enjoy the following example:

ر

قوه یقین

در ایام سجن عکا، مردی نزد حضرت عبدالبها رفت و وانمود کرد که از احبا است همه حضرت عبدالبها را می شناسید ایشان هرگز به کسی نمی فرمودند، نه تو مومن نیستی . فرمودند خوش آمدید . بعد یکی از احبای قدیم موسوم به حاجی ابراهیم را صدا زدند ،وارد شد. فرمودند، حاجی این میهمان تو است. او را به خانه ات ببر. حاجی خیلی مسرور و متباهی بود که حضرت عبدالبها میهمانی را به او سپرده اند. حاجی او را به خانه برد و آنچه که در توان داشت برای راحتی و سرور او در خانه اش انجام داد. بعد از یکی دو هفته میهمان نزد حضرت عبدالبها آمد و گفت من بیست سکه طلا داشتم که گم شده است . اطمینان دارم که میزبانم آنها را دزدیده است. حضرت عبدالبها حاجی را فراخواندند و به او فرمودند: حاجی برو سکه ها او را به او بده. حاجی بلافاصه به خانه رفت، هر چه داشت فروخت و به بیست سکه طلا تبدیل کرد و هنگام ظهر نزد حضرت عبدالبها آورد و گفت اینها را به او بدهید. حضرت عبدالبها سکه ها را به مرد دادند. مرد رفت و حاجی به خانه اش برگشت و دیگر در جلساتی که در بیت حضرت عبدالبها تشکیل می شد شرکت نکرد. ماهها گذشت و شخصی از نظمیه به بیت حضرت عبدالبها آمد و گفت دزدی را گرفته اند که به خانه های بسیاری دستبرد زده از جمله منزل یکی از ایرانی ها که بیست سکه طلا دزدیده است. گفت می خواستم عبدالبها را امتحان کنم و می خواستم بهایی ها بدانند که عبدالبها همه چیز را نمی داند. وقتی حضرت عبدالبها موضوع را شنیدند فرمودند درست است عبدالبها همه چیز را نمی داند.

 اما حضرت عبدالبها می خواستند به او نشان دهند چه نوع مومنینی را حضرت بهاالله تربیت کرده اند. احبا نزد حاجی ابراهیم رفتند و از او پرسیدند حاجی چرا به جلسات نمی آیی؟ حاجی گفت خجالت می کشم دیگر به حضور حضرت عبدالبها بیایم. پرسیدند،چرا نگفتی که تو پول را ندزدیده بودی؟ او جواب داد خوب ، وقتی حضرت عبدالبها فرمودند پول را به او بدهم، اطمینان یافتم که من پول برداشته ام.
 مشاهده می کنید کوچکترین شائبه تردید در او وجود نداشت. اطمینان داشت که او پول را برداشته است. او حتی خودش به بررسی و تحقیق موضوع نپرداخت. او می گفت تمام این مدت دعا می کردم که مورد عفو واقع شوم..
این مرد را هرگز نمی توان امتحان کرد و او هرگز در امتحان رو سیاه و مردود نخواهد شد. اگر ما به آن درجه از یقین برسیم ، این نتیجه عمل فرد به موجب احکام و رعایت اصول روحانیه خواهد بود.
This entry was posted in children, Education, Farsi, history, human rights, Stories and tagged , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , . Bookmark the permalink.

3 Responses to Stories for Humanity and Human Rights

  1. Dorie says:

    Great article but it didn’t have eervthying-I didn’t find the kitchen sink!

  2. keyvan says:

    Dear Dorie, Thanks for taking the time to comment. You are absolutely right, I wish I had the skill to do a better job. But the issues are so critical and time so short and my writing skills so limited but my commitment runs ahead of me. I hope the blogs can make a difference in making the world a safer place for all children of humanity.

  3. Krezza says:

    The accident of finding this post has brtieghned my day

Leave a Reply

Your email address will not be published.