Our Visit With the Beloved Prisoner Mahvash Sabet, at Her Hospital Bed

Mahvash Sabet, one of the seven Baha’i administers, YARAN, sentenced to 20 years prison by the Islamic Republic Regime, was taken to the hospital a while ago to treat a hip fracture.

This was a God given occasion for her many friends and admirer’s to go and see her, hug her, kiss her, and shed tears of union with her after 4 years of separation.

The following is the story of one of these visits. Hope you can find a Persian friend who can read it to you and share with you the moving account of this human rights story.

Keyvan

ملاقات با مهوش عزیز

                                            …..ای یزدان مهربان یاران جانفشانندودوستان پرتوافشان اسیرمحبتندومستجیربه باب رحمت رضای توجویندورازتوگویندوراه توپویند

دیروز بعدازظهر همراه  سبا به بیمارستان رفتیم  صدای ضربان قلب همدیگررومی شنیدیم به همدیگه نگاه می کردیم یعنی میشه ببینیمش ازاطلاعات طبقه و شماره اتاق رو گرفتیم

توآسانسور دیگه طاقت نداشتیم ساعت ملاقات بود درب همه اتاقها پرازجمعیت بوداما درب این اتاق بسته بود وسربازی کنارش ایستاده بود با صدای آرامی گفتم :ببخشید میتونیم مریضمون رو ببینیم برگشت نگاهی کرد نمیدونم فهمید ماچه حالی داریم لبخندی زد وگفت :بروید واقعا داشتم پرواز میکردم چون حتی نفهمیدم که چطوری درب روباز کردم وپریدم داخل درآغوشش کشیدم بوسیدمش  هزار بارفداش شدم  صدای قلبش نفسهاش خدایا من خواب بودم  یا بیدار مگه میتونستم ازش جدا بشم دیدم خانمی که مامورش بود ایستاده بود وبا لبخند نگاه میکرد انگارتواین چند روزازاین اتفاقات زیاد دیده بود رفتم کنارحالا نوبت سبا بود گفتم یادتون میاد وقتی سبا بدنیا آمده بود شما اولین کسی بودید که بغلش کردید وهمون موقع آرزو کردم درآینده مبلغ امربشه سبارودرآغوش کشید وبوسید مثل همیشه با وقار و آرام تبسمی برلب موهای سفید ومشکیش بلند تا کمربافته وکنارش بود سراغ همه روگرفت وبه تک تکتان سلام رساند کلی حرف داشتم ولی انگارهمه روفراموش کرده بودم فضای اتاق پرازعشق وقدرت بودهمیشه فکرمیکردم اگر روزی باهاش روبرو بشم فقط گریه کنم اما اینطورنبود احساس میکردم قدرت واراده اونکه من روهم آروم کرده چند لحظه کوتاه کنارش بودیم وبا یک دنیا انرژی وعزم و اراده وصف نشدنی بوسیدیمش وخداحافظی کردیم امیدوارم سبای عزیزم تااخر عمراین خاطره گرانبها رابیاد داشته باشد وهرآنچه حق خواست عامل گردد سبا مثل ابربهاری گریه میکرد اون خانم دستمالی بهش داد وگفت:عزیزم اینقدرگریه نکن انشالله بزودی میان پیشتون امیدواریم

التماس دعا

This entry was posted in Questions and tagged , , , . Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Your email address will not be published.